خرید بک لینک

درباره سایت

چشمان بارونی..

سکوت ی میکنم سنگین تر از فریاد ...

امکانات وب

-----------
-->-->-->

-->-->-->
 -->-->-->  -->-->--> -->-->-->
-->-->-->
داستاÙx86 رÙx88زاÙx86Ùx87
-->-->-->
Google

در اÙx8aÙx86 Ùx88بÙx84اگ
در Ùx83Ùx84 اÙx8aÙx86ترÙx86ت

-->-->-->
-->-->-->

ماشین جدید خریده بودم رفتم خونه بعد از اینکه ماشین رو گذاشتم توی حیاط ، موقع بستن در حیاط سرم خورد به جعبه پست و شکست و کلی خون اومد.
بابام گفت خدا رو شکر خونریزی هم شد دیگه لازم نیست گوسفند بکشیم.
من :(
مامانم:(
بابام :)))

*********************

اینقد بدم میاد از این ادما
میان یواش با ناخن کمر آدم و میخارونن
تا بهشون میگی سفت تر ول میکنن میرن :|
درد بگیری الدنگ بدتر خارش میگیره خب

*********************

مکالمه چند وقت پیش منو مامانم:
مامانم: اگه خالت زنگ زد، گوشیو بر ندار
من:خوب واسه چی؟
مامانم: اخه میخواد خبر مرگ خواهر شوهرشو بده!
من: خوب چه ربطی داشت؟
مامانم: اخه من هنوز در جریان نیستم، اگه منم بفهمم نمیتونم امشب برم عروسی!!!
من :|
مرده شور قبرستون :|
داماد :|
مامانم :)

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: شنبه 11 آذر 1391 ساعت: 14:15

صفحه بندی