خرید بک لینک

درباره سایت

چشمان بارونی..

سکوت ی میکنم سنگین تر از فریاد ...

امکانات وب

-----------
-->-->-->

-->-->-->
 -->-->-->  -->-->--> -->-->-->
-->-->-->
داستاÙx86 رÙx88زاÙx86Ùx87
-->-->-->
Google

در اÙx8aÙx86 Ùx88بÙx84اگ
در Ùx83Ùx84 اÙx8aÙx86ترÙx86ت

-->-->-->
-->-->-->

خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز فرو نبریم که خود، درمانده از شناختنش شویم. خوشبختی را تابع لوازم و شرایط بسیار دشوار و اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر ندانیم تا چیزی ممکن الوصول به ناممکن ابدی تبدیل شود.

 

بانو!

خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز فرو نبریم که خود، درمانده از شناختنش شویم. خوشبختی را تابع لوازم و شرایط بسیار دشوار و اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر ندانیم تا چیزی ممکن الوصول به ناممکن ابدی تبدیل شود.

خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغی باید تا آن را از قله ی قافی بیاورد.

خوشبختی، عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده و عطری ست باقی که از آغاز تا پایان این راه، همیشه می توان بوییدش.

مادر بزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر، برنامه ای چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر، بعد از نماز، خود را صفا می داد، جلوی خانه را آب و جارو می کرد، قدری گلاب به فضا می بخشید، و روز چهلم به انتظار می نشست. نخستین پیرمردی که می گذشت، برای مادربزرگ، حضرت خضر بود. مادربزرگ از او چیز زیادی نمی خواست، چیز تازه ای نمی خواست، توقعی نداشت، و از روزگار با او به شکایت سخن نمی گفت. مادربزرگ، فقط، زیر لب می گفت: ای حضرت! سلامت و شادی را در خانه ی ما حفاظت کن.

مادر بزرگ، غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بل بسیار آسان کرده بود. من، بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده،خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس می کردم، می لرزیدم، و به یاد می آوردم که مادربزرگ، با کمک حضرت خضر، چقدر خوب می توانست شادی را به خانه ی ما بیاورد و در خانه ی ما نگه دارد.

خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست، ساده بگیریم.

خوشبختی را، تنها به مدد طهارت جسم و روح، در خانه ی کوچک مان نگه داریم

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: يکشنبه 18 فروردين 1392 ساعت: 15:44

صفحه بندی