خرید بک لینک

درباره سایت

چشمان بارونی..

سکوت ی میکنم سنگین تر از فریاد ...

امکانات وب

-----------
-->-->-->

-->-->-->
 -->-->-->  -->-->--> -->-->-->
-->-->-->
داستاÙx86 رÙx88زاÙx86Ùx87
-->-->-->
Google

در اÙx8aÙx86 Ùx88بÙx84اگ
در Ùx83Ùx84 اÙx8aÙx86ترÙx86ت

-->-->-->
-->-->-->

باران!

شتاب کن

دلتنگى ام هنوز

در هفت لاى بى نفس سینه مانده است

دیدى؟

دوباره پُر شدم از انفجار غم

وین بغض نابکار

خود را به انتهاى گلویم تپانده است

چشمان خواب-سوخته

بى روح

بى هدف

از شرجى سراب تو لبریز و

باز… آه

تا مرز گریه

چند نفس راه مانده است

باران!

بیا ببین

این جا کسى نمانده بجز من

نگاه کن

آخر کدام مرغک شومى

طلسم مرگ

بالاى گاهواره ى این خاک خوانده است؟

باران!

نرو…

بمان…

من هیچ…

شاید جوانه اى

جایى

حضور شوق

در ریشه هاى نخوت صحرا دوانده است

شاید شقایقى

در بطن داغ دشت

از لا به لاى خواب ترک هاى تشنگى

خود را به ابتداى تو بالا کشانده است

باران!

بیا…

ببار…

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: دوشنبه 26 فروردين 1392 ساعت: 12:02

صفحه بندی