سکوت ی میکنم سنگین تر از فریاد ...
باران!
شتاب کن
دلتنگى ام هنوز
در هفت لاى بى نفس سینه مانده است
دیدى؟
دوباره پُر شدم از انفجار غم
وین بغض نابکار
خود را به انتهاى گلویم تپانده است
چشمان خواب-سوخته
بى روح
بى هدف
از شرجى سراب تو لبریز و
باز… آه
تا مرز گریه
چند نفس راه مانده است
باران!
بیا ببین
این جا کسى نمانده بجز من
نگاه کن
آخر کدام مرغک شومى
طلسم مرگ
بالاى گاهواره ى این خاک خوانده است؟
باران!
نرو…
بمان…
من هیچ…
شاید جوانه اى
جایى
حضور شوق
در ریشه هاى نخوت صحرا دوانده است
شاید شقایقى
در بطن داغ دشت
از لا به لاى خواب ترک هاى تشنگى
خود را به ابتداى تو بالا کشانده است
باران!
بیا…
ببار…
برچسب:
نویسنده: م.افلاک