خرید بک لینک

درباره سایت

چشمان بارونی..

سکوت ی میکنم سنگین تر از فریاد ...

امکانات وب

-----------
-->-->-->

-->-->-->
 -->-->-->  -->-->--> -->-->-->
-->-->-->
داستاÙx86 رÙx88زاÙx86Ùx87
-->-->-->
Google

در اÙx8aÙx86 Ùx88بÙx84اگ
در Ùx83Ùx84 اÙx8aÙx86ترÙx86ت

-->-->-->
-->-->-->
یکی بود یکی نبود.
یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن.
یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش میترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.
اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو!
 تو تازه از پیش خدا اومدی ……….
به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره؟؟؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 ساعت: 17:09

صفحه بندی