شب چو در بستم و

خرید بک لینک

شب چو در بستم مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن ترک خنا دشمن جان بود مرا

گر چه عمری بخطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بیگانه که شد خانه چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین نو به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگر گوشه درد

بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آن که جان کند تنم عمر حسابش کردم

چشمان بارونی.....

ما را در سایت چشمان بارونی.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: م.افلاک بازدید: 295 تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:41

صفحه بندی